نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
هنر، ترجمانی غایی از ناگفتههای روح است که در ساحتِ رنگ و نقش، از کالبد خیال بر صفحه هستی تجلی مییابد. سرکار خانم منیژه رحیمی، با اشراف بر ظرفیتهای بیانیِ هنرهای تجسمی، توانستهاند در فضای بنیاد جوانان، روحِ پویایی و ایستادگی را از طریق ضربآهنگِ قلممو و توازنِ رنگها در کالبد هنرجویان جوان، به ویژه […]
شعر برای بنیاد جوانان افغانستان به نامِ فردای روشنِ این خاکِ کهن، به نامِ نسلی که قامتش از آرزوست و سخن؛ جوان، چراغِ امید است در مسیرِ وطن، طلوعِ فکرِ رسا، جوهرِ شجاعتِ تن. به پیش میرود از مهر و دانشآفرینی، ز بامِ باورِ خود تا بلندایِ توانایی. بنیادِ ماست که امروز، با دلِ پاک […]
بنگریم از آنسوی مرزها شهری را میبینیم که با تمام سختیها و بینظمیها، سالهاست فرزندان شجاع و امیدوار خود را با عشق تربیت کرده؛ فرزندانی که امروز مایهای افتخارند. امروز با چشمانی بازتر و قلبی سرشار از امید مینویسم. وقتی میبینیم جوانان افغانستان با وجود تمام مشکلات، همچنان در راه روشنگری، برای آیندگانشان تلاش میکنند، […]
زندگینامه زرمینه زریاب صدای دخترانی که صدایشان را گرفتند. در سرزمینی که دختران از ابتداییترین حقوق طبیعیشان محروماند، روایت دختری را میخوانیم که با وجود رنجها، خم نشد و تاب آورد… من زرمینه زریاب هستم، دختری از دل یک قریهای کوچک در افغانستان. جایی که با نامش، جهانیان آشنا هستند؛ سرزمینی که سکوتش هزاران درد […]
A Story of Today Every morning when I wake up, my heart trembles— What if this is the last sunrise I ever see? I’ve learned that life does not wait. Today won’t be like yesterday, And tomorrow may never repeat today. Sometimes we think we have time, That there’s always a chance— “I’ll do it […]
روایت یک دختر افغان از بلوغ من یک دختر افغان هستم، از دل خانهای ساده در کوچهای پر از خاک و خاموشی. وقتی به سن بلوغ رسیدم، همه چیز تغییر کرد. دیگر فقط بزرگشدن جسم نبود، دنیا هم رفتار دیگری با من پیدا کرد. میگفتند: حالا دیگر نباید زیاد بیرون بروی، نباید زیاد بخندی، صدایت […]
نامهای از آینده… سالها پس از امروز سلام به خودم، به دختری که امروز در دل سختیها ایستاده، با چشمانی که هنوز به فردا امید دارد… از سالهایی دور برایت مینویسم، از زمانی که دنیا رنگش فرق کرده، خیابانها آرامترند، و صدای زنها بلندتر و پرشکوهتر شده است. در این سالها، کتابهایت چاپ شده، نقاشیهایت […]
روایتی از زندگی من، من، دختر افغانم… دختری از دیار کهن، رنجدیده و صبور؛ تعلیمدیده از دل دردها و سکوتها. با چشمانم دیدم، با قلبم لمس کردم، با گوشهایم شنیدم و با زبان بسته، طعمی از جنگ خونین را چشیدم. و اینگونه شدم دختری از تبار صبر و شکیبایی. من تنها آنچه را دیدهام روایت […]
بهسوی راهی دور و دراز روان هستم، بهسوی شهری که زندگی در آن، کارِ هر کسی نیست! گامهایم آرامتر شدهاند و نفسم در سینه بند میشود. با دلی پُر از اُمید، در دامنِ سبزِ جنگل، از خوابهای نیمهتمامم یاد میکنم، از رؤیاهای بلند و پُرامید. اکنون لباسی که در تنم دارم، همچو گلایلهای نازک، با […]
نامهی برای وطنم درود بر تو ای قلب تپندهی تاریخ! ای سرزمین آرزوها، ای افغانستان، نامت که بر زبان میآید، بغضی گلویم را میفشارد؛ چه شهامتی داری، چه صبری، چه بزرگی… تو، خانهی خاموش مردمانت در شبهای بیستارهی، که هنوز روشنایی میبخشند با امید. اگر بخواهم روزی تو را توصیف کنم، خواهم نوشت: تو نفهمیدی، […]