نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
بهسوی راهی دور و دراز روان هستم، بهسوی شهری که زندگی در آن، کارِ هر کسی نیست! گامهایم آرامتر شدهاند و نفسم در سینه بند میشود. با دلی پُر از اُمید، در دامنِ سبزِ جنگل، از خوابهای نیمهتمامم یاد میکنم، از رؤیاهای بلند و پُرامید. اکنون لباسی که در تنم دارم، همچو گلایلهای نازک، با […]
نامهی برای وطنم درود بر تو ای قلب تپندهی تاریخ! ای سرزمین آرزوها، ای افغانستان، نامت که بر زبان میآید، بغضی گلویم را میفشارد؛ چه شهامتی داری، چه صبری، چه بزرگی… تو، خانهی خاموش مردمانت در شبهای بیستارهی، که هنوز روشنایی میبخشند با امید. اگر بخواهم روزی تو را توصیف کنم، خواهم نوشت: تو نفهمیدی، […]
در سکوتِ تلخِ دوران، آدمی برای زندهماندن، سخت در تقلاست. و آنکه، این سکوت را با هنرنمایی و تصویر، به صدا درمیآورد… عشق را عصارهای از جاودانگی میداند و کلمات را تسکینی برای زخمهای پنهان. اوست که از تاریکی، روشنی میسازد و از غم، شادمانی میآموزد. قلم را در میانِ انگشتان میچرخاند و از سرچشمهی […]